close
تبلیغات در اینترنت
داستان های طنز + مطالبهای طنز
loading...

 

 

(یكی ازآشناهامون تعریف میكرد)


یه سفردانشجویی رفته بودیم شیراز،خیلی خوش گذشت،همیشه دوست داشتم شیراز رو

ببینم وقتی رسیدیم بعد استراحت با دوستام رفتیم حافظیه..


ما 6 تا دختر مجرد بودیم كه تصمیم گرفتیم سر قبر حافظ فال بگیریم!


بعد ازاينكه هممون يدور فال گرفتیم


باخنده گفتم:


بچه ها بیاین ببینیم اگه حافظ زنده بود كدوم یكی ازما رو ميگرفت?وبا كی ازدواج ميكرد!?همه

خندیدیم


بعد نیت كردم وصفحه فال مورد نظر رو بازكردم..


داشتم شعر رو میخوندم كه رسیدم به اینجاش كپ كردم!!!چشام ازشدت

تعجب٤تاشد..زبونم بند اومده بود ..چیزی كه میدیدم روباور نمي كردم!!


دوستام گفتن بخون دیگه چرا ادامه نمیدی?!


 ومن اين بیت شعر روبلند براشون خوندم..

"شهریست پركرشمه  و خوبان  زشش  جهت


چیزیم  نیست ورنه خریدار  هر ششم!!"

ودراون لحظه بود كه تصمیم گرفتم دیگه ههیچوقت باحافظ شوخي نكنم.!


بی جنبه :|! شانس آوردم فوش ناموسی نداد!!!


من >:)


دوستامo_O

حضرت حافظ;-)))

.

.

 

 

 

حاج آقا(قاضی): خودتونو کامل معرفی کنید…


شوهر: کاظم! برو بچ بهم میگن کاظم لب شتری! دیلپم ردی! ۲۳ ساله!


زن : نازیلا! لیسانس هنرهای تجسمی از دانشکده سیکتیروارد فرانسه! ۲۰ ساله!


حاج آقا : چه جوری با هم آشنا شدید؟


شوهر : عرضم به حضور اَ نورت حاجی! ایشون مارو پسند کردن! مام دیدیم دختر خوبیه

گرفتیمش!!!


زن: حاج آقا می بینین چه بی چشمو روئه! حاج آقا تازه سابقه دارم هست!


شوهر: حاجی چرت میگه! من فقط دو سال اوفتادم زندان اونم با بی گناهیه کامل!


حاج آقا : جرمت چی بود؟


شوهر : حاجی جرم که نمی شه بهش گفت! داش کوچیکم حرف گوش نمیکرد …


مختوع النسلش کردم !


زن : حاج آقا می بینین چقد بی احساسه !


حاج آقا : خواهر من شما به چه دلیلی تقاضایه طلاق کردین ؟


زن : حاج آقا ما الان درست ۳ ساله که ازدواج کردیم ولی این آقا اصلا عوض نشده!


شوهر : دهه ! بابا بکش بیرون ! حاجی بده اصالتمو از دست ندادم ؟


حاج آقا : خواهر من شما فقط به خاطر اینکه ایشون عوض نشده میخواین طلاق

بگــــــــیرین؟


زن : حاج آقا اولش فکر میکردم درست میشه ! گفتم آدمش میکنم ! مدرنش میکنم ! حـاج

آقا این شوهر من نمیفهمه تمدن چیه ! نمیدونه مدرنیسم چیه!


شوهر : بابا! را به را گیر میده ! این کارو بکن ! این کارو نکن ! این لباسو بپـــوش !! اونو

نپوش ! حاجی طاقت مام حدی داره !


زن : حاج آقا به خدا منم تو فامیل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شیک ترین لباسارو

بپـوشه!


شوهر : حاجی میخوایم بریم خونه اون بابای قالپاقش !!! گیر میده میگه باید کروات بزنی !

به مولا آدم با کروات یبوست میگره ! نفسمون میات بالا ولی پایین رفتنش با شابدوالعظیـــمه

! حاجی ما از بچگی عادت داشتیم دو سه تا تکمه مون وا باشه !!


حاج آقا : خواهر من حق با ایشونه !


زن: حاج آقا بهش میگم تو خونه زیرشلواری نپوش ! یکی میاد زشته ! حد اقل شلوارک

بپوش!


شوهر : حاجی من اصن بدون زیرشلواری خوابم نمی بره ! بابا چاردیواری اختیاری !

راستش اینجا جاش نیست ولی بابای خدا بیامرزم میگفت :


حاج آقا : خدا بیامرزتش !


شوهر : خدا رفتگان شمارم بیامرزه ! میگفت : سعی کن تو زندگیت دو تا چیز و ترک نکــنی

!! یکی سیغار ! یکی زیرشلواری ! حاجی جونم برات بگه که گیر داده خفن که سیغار نکش !

رفته برام پیپ خریته ! آخه خداییـــش این سوسول بازیا به ما میات؟!!


زن : حاج آقا شما نمیدونین من چقدر سعی کردم حرف زدن اینو درست کنم ! نشد که

نشد !


شوهر : حاجی رفته واسه من معلم خصوصی گرفته ! فارسی را درست صوبت کنیم !

دیــــگه روم نمیشه جولو بچه محلا سرمو بلند کنم ! حاجی خسته مونده از سر کار میام

خونه به جای چایی واسه من کافی شاپ میاره ! درســته آخه ؟! حاجی از وقتی گرفتمش

۳۰ کیلو کم کردم ! از بس که از این غذا تیتــیشـیا داده به خورده ما!!! لازانتـیا و بیف

استراگانورف و اسپاقرتی و از این آت آشغالا. حاجی هرکی یه سلیقه ای داره ! خب منم

عاشق آب سیرابی با کیک تیتاپم !!!


زن : حاج آقا یه روز نمی شه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وثیقه آزادش کردیم …


شوهر : آره ! رو زنم تعصب دارم ! کسی نیگا چپ بهش بکنه ! خشتکشو پاپیون میکنـــــم

!!!


حاج آقا:خب شما که اینهمه با هم اختلاف فرهنگی و اقتصادی داشتین چرا با هــــــــم

ازدواج کردین ؟


زن : عاشقش بودم ! دیوونش بودم ! هنوزم هستم... !!!

.

.